تبليغاتX
کنکاش























کنکاش

عابر جاده مرگ

امشب آسمان عشق زیباست

امشب ساحل دلهای آرام و عاشق دیدنییست

شور عشق آرامشم را ربوده اما

در کوچه های شهر عشق خیلی آهسته قدم برمیدارم..........................

تولد دوباره ای عشق به هزاران دل عاشق دنیا مبارک !

 

 ۱۴ فبروری ۲۰۱۲

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:28 توسط RRA|


بیان احساسم

دنیا ای از واژه ها را نیاز داره

اما دیگر شیشه ای سختِ امیدم

در حال شکستن است

برای بودنم

افسانه ای دورغین نمی خواهم 

دیگر سبد سبد شگوفه های سرخ لازم نیست

برای بودنم

فقط یک سرود عشق کافیست

رفتنم

دلیلی برای شکستنت نیست

بلکه در سکوت لحظه ها بوی تو  را جاری می کند

رفتنم

برگ های سبزِ احساسم را خشک خواهد کرد

 

من بیچاره تر از هر زمان سر تسلیم به بالش روزگار گذاشته ام

رفته ام

که دیگر جرائت درخشیدن در نگاهِ بیگانه ات را نداشته باشم.

 26/10/1390

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:8 توسط RRA|

اینجا برای نوشتن قلمی بکار نیست

اینجا زبان بریده میشه

بگذار! بگذار قلمت را...

وگر نه.....

عاقبتش را همه میدانیم.

گلو خفه کردن

این دیگر قصه ای تازه نیست

اندیشه های تازه را سیاه کردن

این دیگر قصه ای تازه نیست.....

ما خود را، خود به دار اویخته ایم...

و خون یکدیگر را به مثل حیوان پلیدی به نوشیدن گرفته ایم...

ای کاش، ای کاش زمانی بدانیم این خواهرماست نه بیگانه ...

نه انکه ما تاجک، پشتون یا ازبکش میخوانیدم...

اما......

این دیگر قصه ای تازه نیست....

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 13:40 توسط RRA|

باری دیگر تقویم روزگار شاهد شادترین لحظات است.

 گرمی آفتاب مهربانی را، از پشت پنجرۀ های دلمان، احساس میکنیم.

خورشید به آهستگی،

با قدوم آرام و بی صدا...

خبر عید بزرگ را به ما رساند...

و به کلبۀ دل ما بوی خوش مهربانی را به هدیه داد.

به تو ای عزیز که این نوشته را میخوانی عید مبارک!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 18:19 توسط RRA|

بهار خنده زدو ارغوان شگفت

در خانه ، زیر پنچره گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنچه میفگن

بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار

بهار دمیده و دلها با صدای پای معطر بهار و خنده شگوفه هایش شاد و سرخوش است.روشنی ذره های خورشید به عصر رهی برای عبور می دهد. بوی زنده گی همه جاریست.گل های بنفشه شگوفه داده و گل های لاله روئیده است.درین عصر سرود خوش زنده گی تقدیم شما، سرودی که نرگس زرد را به رقص میاورد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 8:53 توسط RRA|

سپاس از عباس جان عابد از اینکه شعر خیلی زیبا خود را با همه ای ما شریک نمود. 

بوم

دوش در ایوان بُدم
باد هراسان گذشت
بید چنان نعره زد
سرو خرامان نشست!
کاج یکی عطسه کرد
آب پریشان گذشت

دفتر عشق بیخبر
هر ورقش یک طرف
بر سر پیمانه بود
حال پریشان شدش
دفتر ودستار بست
از سر پیمان گذشت

کفتر جلدی چنان
چنگ به پروانه زد
پیکر پروانه سوخت
شمع به حالش نسوخت
گل همه فریاد شد
داد ز ایوان گذشت!

صحنه به صحنه حضور
شب به سحر در گذر
بلبلی با بوم گفت:
این همه از گاه توست؟
بوم بخندید و گفت:
هر که زما دور شد
واله وحیران گذشت!

( عباس عابد)

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:53 توسط RRA|

 
 
 
دیگر از آن وارسته خبری نیست

در کوچه های عاطفه

در شهر عشق

در دهکده ای احساس

رهگذاری را نخواهی دید...

دلی نخواهد تپید...

چشمی نخواهد گریست...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 13:12 توسط RRA|

اینجا سکوت است…سکوت

سکوت سنگین در دل تاریکی دهکده من است…

سکوت جزیی از من است

سکوت جزیی از دل مردم خسته دهکده من است…

سکوت آرامش ذهن مردم اینجا است...

و ما به سکوت عادت کرده ایم...

سکوتی پر معنی و پر از حرف...

سکوتی که بیشتر از حرف زدن معنی و منظور میرساند

دوسش دارم...

دهکده من...

دهکده ای در گوشه ای از قلب من...

دهکده سکوت.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 18:10 توسط RRA|

زنده گ ــــــــــــــــــــــی

زنده گی جستار بی مفهوم نیست

زنده گی همانند ابی اسمانیست که عقب ان پاره های خاکستری رنگ پنهان شده

زنده گی جلوه تند باد هایست که روح و روان مارا نوازش می نمائید

زنده گی لبخند گرمی یست که به دوستان هدیه می نمائیم

زنده گی مال من است

                          زنده گی مال توست

                                                 زنده گی مال ان قاصدک های سفید یست که از ما تا خدا میرسد

زنده گی مال درختی پائیزی یست که با خش، خش برگهایش به خدا می نازد

 

زنده گی جاریست

          زنده گی اغاز یک روزگار است

          زنده گی یاد گار است     

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:10 توسط RRA|

امروز رنگی دیگری دارد اسمان حریر سفید به سر کرده و رنگ زرین افتاب کمتر به نظر می رسد زنده گی می گذرد اگر بخواهی یا نخواهی اما مهم این است که همه ما برای فردای بهتر تلاش نمایم تا فردائی زیبا داشته باشیم.

هر کس برای ساختن فردای زیبا راه های مختلف را جستجو می نمائید یکی میرود به مدرسه، دیگری به دانشگاه و یکی هم به مزرع .

همه رهروان راهی زنده گی اند صبح میرود و غروب بر می گردد.

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:1 توسط RRA|


آخرين مطالب
» تولد عشق
» برای بودنم
» این دیگر قصه ای تازه نیست
» عید
» بودن به از نبودشدن
» بوم
» گمگشته دلی باز نه آید
» اینـــــــــــ جا سکوت است…
» زنده گی
» رهروان راهی زنده گی

Design By : Pichak